كنار قبر انتظار چه بيهوده است

چند شب پيش : با مشتي كابوس هم سفر شدم

خواب ديدم كه مُردم ، هيچ وقت از مردن نمي ترسيدم اما توي خواب ترسيدم ، خيلي ترسيدم ، ترسي كه تا حالا تجربش نكرده بودم . تا توي موقعيتش قرار نگيريد نمي فهميد من چي مي گم

شبيه هيچ شده اي
چهره ات را به سردي خاك بسپار

زندگيم : بيهوده بود ، بيهوده بود . دستهايم پر از بيهودگي جستجو هاست .هيچي نداشتم !

فقط يه لحظه وقت مي خواستم ، براي توبه ، براي التماس ، پشيمون بودم . ...

بيدار شدم...

روي علف هاي اشك آلود به راه افتادم.
خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام .

و حالا :

مي ترسم ، از لحظه ي بعد ، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شده .