عشق مولا كه كم از ليلا بود

گوي گشتن بهر او اولي بود


در بازار بغداد مي گشتم كه ناگهان ديدم مردي را تازيانه مي زنند .

ايستادم و ماجرا را پي گرفتم . ديدم كه آن مرد ، ناله نمي كند و هيچ حرفي كه

نشان درد و رنج باشد از او صادر نمي شود . پس از آنكه تازيانه ها را خورد ،

 او را به حبس بردند.


از پي او رفتم، در جايي با او رو در رو شدم و پرسيدم : اين تازيانه ها را به

چه جرمي مي خوري ؟گفت شيفته ي عشقم،گفتم : چرا هيچ زاري

نكردي ؟ اگر مي ناليدي و آه مي كسيدي و مي گريستي ، شايد به

تو تخفيف مي دادند و از شمار تازيانه ها مي كاستند . گفت :معشوقم

در ميان جمع بود و به من مي نگريست . او مرا مي ديد و من نيز او را

پيش چشم خود مي ديدم .در مرام عشق ، زاريدن و ناليدن نيست.


گفتم : اگر چشم مي گشودي و ديدگانت معشوق آسماني را مي ديد،

به چه حال بودي ؟! مرد زخمي ، از تاثير اين سخن ، فريادي كشيد و همان جا جان داد.


اي دوست شكر بهتر،يا آنكه شكر سازد

خوبي   قمر   بهتر ، يا  آنكه  قمر  سازد

بگذار   شكرها   را ، بگذار   قمر ها   را

او   چيز دگر   داند   ، او  چيز دگر  سازد

شرمنده كه دير شد. سعي مي كنم فعال تر باشم . در ضمن اين پست ادامه داره  تا اينجاشو روش

فكر كنيد و نظر بديد.