تسبيح


صبا(خواهر كوچيكم ) تسبيحو دستش گرفته بود داشت با دونه هاش بازي مي كرد يكدفعه نخش پاره شد و دونه هاش پخش شد و يه نيم ساعتي همه رو سر كار گذاشت . دونه ها در جاهايي از خونه سر درآورده بودند كه اصلا نمي شد فكرشو كرد كه چطور به اونجاها رسيدند .



با اين ماجرا يه تشبيه توي ذهنم شكل گرفت . دونه هاي تسبيح احساسات ما هستند . هر دونه يك حس ،دونه ها تا وقتي كه همه بطور كامل در كنار هم هستند ، مي شن تسبيح . احساسات ما هم مي تونن از جاهايي سر در بيارن كهخودمونم فكرشونو نمي كنيم .اما اين اتفاق همينجوري نمي افته ، در صورتي دونه هاي تسبيح پراكنده مي شن كه نخش پاره بشه ، اگه نخ نباشه دونه ها هر چند مستحكم و قشنگ اما كنار هم نمي مونن . نخ وجود ما ايمانمونه ، وقتي كه احساساتمونو گم مي كنيم ، وقتي مي بينيم منحرف شدند ، وقتي سر در گميم و كمبود يك چيزي رو تو زندگيمون حس مي كنيم بايد نخرو محكم كنيم . نخ تسبيح وقتي پاره شد كه بازيچه قرار گرفت ، نبايد بذاريم كسي ايمانمونو بازيچه قرار بده .

 
تسبيح ما هيچ وقت دوباره درست نشد چون دو تا از دونه هاش پيدا نشد!اما كاش
 هيچ وقت به اينجا نرسيم كه نتونيم دوست داشته باشيم ، نتونيم بگذريم ، نتونيم ببخشيم ، نتونيم هر چي براي خودمون مي خوايم براي ديگران هم بخوايم ، ...