ماه

يك قصه ي قديمي هست كه من خيلي دوستش دارم و شايد يكي از

آموزنده ترين و قشنگ ترين قصه هايي باشه كه شنيدم .


داستان درباره ي دختر پادشاهي هست كه با نگاه به آسمون شيفته ي

ماه مي شه و از پدرش كه شاه بوده مي خواد كه هر جوري شده ماه رو

براش از آسمون بياره ، دختر انقدر پافشاري مي كنه تا همه در برابر اين

درخواست اظهار ناتواني مي كنند (حتي پادشاه ). تااينكه دلقك شاه مياد

پيش دخترك و بعد از اينكه داستانو مي فهمه ، از دختر سوال مي كنه كه

 اندازه ي اين ماهي كه تو انقدر شيفته ي اون شدي چقدره ؟ دختر

جواب مي ده كه وقتي با دستم اندازش گرفتم به اندازه ي ناخنم بود ،

دلقك سوال مي كنه كه جنس ماه از چيه ؟ دختر جواب مي ده : از نقره

چون درخشنده و زيباست . آخر داستان هم كه مي تونيد حدس بزنيد ،

دختر ماه رو بدست مي آره (آويز نقره اي كوچك ).

 

 


از اين داستان مي شه به عنوان يك تشبيه خوب در جنبه هاي مختلف استفاده كرد . اما

اوني كه من مي خوام بگم:
ماه خيلي بزرگتر و متفاوت با اون چيزي بود كه دخترك تصور مي كرد .
با اين داستان ياد خودم مي افتم و تصوري كه از خدا دارم ...
هر كس درون ذهنش يك تصور متفاوت از خدا داره ، اما قسمت بدقضيه اينجاست كه

اكثرمون فقط وقتي يه جايي گره در كارمون پيدا مي شه يا دچار مشكل . مريضي .

امتحان سخت . مشروط شدن . عشق . ازدواج . نقصان مالي و ... مي شيم ياد خدا مي

افتيم ، بعد انتظار داريم سريع مشكله حل بشه و دوباره به روال قبلي زندگيمون

برگرديم . تا دريا طوفانيه مي ريم سراغش و ساحلو مي خوايم اما پامون كه به ساحل

مي رسه ...
اكثر ما تصورمون از خدا فقط يك راه حل براي مسائلي هست كه برامون پيش مي آد و

درش گير مي كنيم .
مي شه اسم ماهارو گذاشت بنده ؟ اون دوستمون داره ، ما چي ؟ چقدر در برابر اين عشق

تسليم هستيم ؟
ما جزء " الذين يومنون بالغيب " هستيم ؟اونايي كه عاشق چيزي هستند كه نديدند .
اونايي كه :
 ماهي وار در درون درياي رحمت مي زي اند
نانشان دريا ، جامشان دريا ، بسترشان دريا ،
 خوابشان در دريا ، بيداريشان در دريا و گلزارشان دريا
هر چه غير درياست ايشان را عذاب است
تا دريا هست ، هستند .