سهراب

 

 

 

 

 

نمي دونم سهرابو چطور شناختيد ، اما من با اين شعرش شناختمش:

 

 

تذكر :" يا اين شعرو نخونيد يا  درست و با حوصله بخونيدش "

 

 

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود .

 

من به آنان گفتم :
آفتابي لب درگاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد .

 

و به آنان گفتم :

سنگ آرايش كوهستان نيست

هم چنان كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ

در كف دست زمين گوهر ناپيدايي ست

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پي گوهر باشيد .

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد .

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم

و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .

به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت .

 

و به آنان گفتم :

هر كه در حافظه چوب ببيند باغي

صورتش در وزش بيشه شورابدي خواهد ماند .

هر كه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.

آن كه نور از سر انگشت زمان برچيند.

مي گشايد گره پنجره ها را با آه .

زير بيدي بوديم .

 

برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :

چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد ؟

 

مي شنيدم كه به هم مي گفتند :

سحر مي داند ، سحر !

سر هر كوه رسولي ديدند

ابر انكار به دوش آوردند .

باد را نازل كرديم .

تا كلاه از سرشان بردارد .

خانه هاشان پر داوودي بود .

چشمشان را بستيم .

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش .

جيبشان را پر عادت كرديم .

خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم .

 

 

سوال : مي دونيد ايده ي اوليه ي اين شعر چي بوده ؟

 

 

راهنمايي : اسم شعر سوره ي تماشا است.