بيد مجنون


شايد اين پست يكم متفاوت به نظر برسه اما در حين خونه تكوني

می چسبه:

 

 چند شب پيش خواب دوران مدرسه رو ديدم . صبح كه بيدار شدم در اين

فكر بودم  كه چرا انقدر زود دوران مدرسه رو فراموش كردم ،3 سال خيلي

زوده براي فراموش كردن.

 من دوران مدرسه منطقه ي 12 درس مي خوندم  اغلب بچه هاي اونجا

خيلي مشكل داشتند ، مشكلاتي كه حتي دوست صميميشونم ازش خبر

نداشت ، اونجا بچه مايه دار بودن ارزش نبود، حتي شايد از بچه مايه دارها

هم بدشون مي اومد. اما محيط ذانشگاه خيلي متفاوت هست شايد دليل

فراموش كردن اون دوران هم همين باشه ، بچه هايي كه پدرشون معتاد

بود،  بچه هايي كه از نظر مالي واقعا مشكل داشتن طوري كه ادامه تحصيل

 براشون سخت شده بود ،بچه هايي كه ديگه تو مدرسه نديديمشون ،بچه

هايي كه همون سالهاي اول خواسته يا ناخواسته ازدواج كردن و....


فهميدم كه جديدا خيلي دارم سخت مي گيرم
، با كوچكترين مشكل مثل

طلب كارها مي ريم در درگاه الهي دادو بيداد مي كنيم كه چرا فلان اتفاق

افتاد و چرا فلان جور شد ، شايدم مدعي بشيم كه نبايد تعادل مطلوب

زندگيمون بهم بخوره و در نهايت از همه ي اتفاقاي بد نتيجه مي گيريم كه

خدا ما رو فراموش كرده و ديگه دوستمون نداره و....


از اون روز صبح با يك ديد ديگه رفتم بيرون ،
نرسيده به حسن آباد يكي از

بچه هاي دبستانو ديدم ،مادر و پدرش ازدواج فاميلي داشتن براي همين هم

از نظر ظاهري دچار مشكل شده بود ، چيزي كه نظرمو جلب كرد اين بود

كه لباس مدرسه تنش بود ، يك لحظه فكر كردم كه من مي تونستم جاي

اون باشم ،اما خدا منو سالم آفريده....


ظهر همون روز از دانشگاه كه مي اومدم يه
آقاي نابينا تو كوچمون دنبال

درس مي گشت .....


سر كوچه هم يه دختره روي ويلچر نشسته
بود ، با تلفن عمومي صحبت

مي كرد.....


 ياد بيد مجنون افتادم ، ما چقدر از اين نعمت ها استفاده مي كنيم ،باهاشون

 چيكار مي كنيم .ما معمولا وقتي قدر اون چيزهايي كه داريمو مي فهميم كه

 خيلي دير شده .


مي خوام سال جديد اولين حرفي كه مي زنم با
خدا باشه ، مي خوام ازش

تشكر كنم  و بهش قول بدم  همه ي اون چيزايي كه از همون لحظه ی

 تولدم بهم داد طوري استفاده كنم كه ارزششو داشته باشه .

 

سال خوبي داشته باشيد.