بي خبر رفت.

20 سالش بود ، 3ماه از من بزرگتر،وقتي گفتن رفته باور نكردم ،خيلي غير

منطقي مي خواستم خودمو گول بزنم اما هيچ راهي نبود، حتي گريه هم

نكردم،نميدونم منتظر چي بودم ،حتي حاضر بودمقبول كنم كه حالش بده اما

نرفته،چون ديگه هيچ كاري نمي شد براش كرد.

اونجا بود كه عجز آدمارو ديدم،اينهمه آدم تنها كاري كه مي كردن گريه بود.

بعد از چند ساعت وقتي چشمم به عكسش افتاد ديگه دست خودم نبود

كه آروم باشم.

تنها چيزي كه ازش مونده بود خاطره بود،از خاطرات بچگي تا همين بك هفته

پيش كه با ذوق و شوق از انتقتليش حرف مي زد.

تا حالا در مراسم تشييع جنازه شركت نكرده بودم ،خيلي سخته كه بشيني

و ببيني دارن به پسر دايي 20 سالت تلقين مي كنن.وقتي آقايي كه تلقين

انجام مي داد گفت "نترس محمد مهدي جان" مرگو با همه وجودم درك كردم

،وقتي همه از كنارش رفتن با مامان رفتم تا از نزديك فاتحه بفرستم،اونجا بود

كه تنهاييشو حس كردم.محمد تنها رفت.

هنوزم باورم نمي شه كه محمد رفته،هنوزم منتظرم يكي از خواب بيدارم

كنه،هنوزم وقتي عكسشو روي اعلاميه مي بينم باور نمي كنم.

اما محمد مهدي اصغرنژاد 10 روزه كه بي خبر رفته.