يه تجربه خوب

همه ما تو ذهنمون خيلي سوال و ابهام داريم ولي برخوردمون با اين

مساله متفاوته بعضيا بي خيالشون ميشن يا به عبارتي وقت فكر كردن به

سوالاي ذهنشونو ندارن بعضيا  برعكس تمام زندگيشون دنبال جواب دادن به

اين ابهاما و تناقض هاي ذهنيشون هستن تا جايي كه 360 درجه مي چرخن

و مي رسن به جاي اولشون حالا اگه سوالارو تحويل نگيريم و خودمونو

بزنيم به بي خيالي كه ديوونه مي شيم اگرم كه هر سال 360 درجه

بچرخيم بازم نمي شه اما راه داره چجوري ؟الآن مي گم:

يه مثال مي زنم :من درباره ي مهدويت خيلي سؤال و ابهام داشتم دنبال

جوابم گشتم اما هيچكدوم قانعم نمي كرد تا جايي كه به اين نتيجه رسيدم

كه در زمان غيبت كسي نيست تا جوابي كه من دنبالشمو بهم بده اين

عقيده رو داشتم تا اينكه يه حديث شنيدم بعدشم همه ي جوابامو شب

نيمه شعبان همونطور كه دلم مي خواست گرفتم.

برداشت من از حديث اين بود كه كافيه فقط از ته دل بخوايد يكي هست كه

راهو نشونتون بده جاده ي اصلي روشن ميشه و بهتون چشمك ميزنه.حالا

شما هستيدو يه راه روشن و يا علی .

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابي لب درگاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست

همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .

در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پي گوهر باشيد.

شعر از اين اينجا