او پرنيان نوازش بال هايي ظريف را احساس كرد كه گرد قلب فروزانش

پرپرزنان مي چرخيدند ،و عشقي بزرگ وجود او را تسخير كرد...عشقي كه

قدرتش ذهن آدمي را از دنياي كميت و اندازه جدا مي كند ...عشقي كه زبان

به سخن مي گشايد،هنگامي كه زبان زندگي فرو مي ماند ... عشقي كه

همچون شعله ي كبود فانوس دريايي،راه را نشان مي دهد و با نوري كه به

چشم ديده نمي شود هدايت مي كند.

 

He perceived the feathery touch of delicate wings rustling about his

flaming heart, and a great love possessing him...Alove whose power

separates the mind from the world of quantity and measurement...A

love that talks when the tongue of life is muted...Alove that stands as

a blue beacon to point out the path,guiding with no visible light.