روحم ، دیشب از قطار خواب جا ماند ...

انگار از جسمم خسته و آشفته بود و خودش را به دیواره های آن می کوفت .

حس بدیست جسم و روح کنار هم باشند اما نیاز به جدایی داشته باشند

هر دو همدیگر را پس می زنند و با هم سازش ندارند و مثل یک حلقه ی مثبت این حس بد را تقویت می کنند

تقصیر کدام است نمی دانم؟

حتی نمی دانم روحم است که اینها را می گوید یا جسمم؟

شاید هردو

شاید هیچ کدام

حسودیم شد به صدای خروپف ها

کاش لا اقل صدای جیرجیرک بلد بودم