تو جنگل وب قدم می زدم که یادم افتاد قدیما این طرفا یه کلبه ای داشتم .

کلی فکر کردم که یادم بیاد کلیدشو توی این جابجایی ها کجا گذاشتم . بالاخره از گوشه کنارای ذهنم و لا به لای همه ی دلمشغولیا پیداش کردم .

درش که باز شد تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده . توی یه لحظه غم و شادی ها ،‌خوشی ها و ناخوشی ها ،‌خاطرات تلخ و شیرینی که توش داشتم از جلوی چشمم گذشت .

انگار بغض کردم ! نمی دونم از غمه یا شادی؟! اما دلم یه هوای بارونی می خواد که گرد و خاکی که اینجارو پر کرده بتکونه و با خودش ببره .

کلبه ی جنگلی من بی وفاییمو ببخش . حوصله ی مهمون داری؟