یادت هست اونشب ِ پاییزی ِ تاریک؟

 

روی صندلی آخر پارک .

 

فقط ما نبودیم...

مهتاب که نمی تونست خودشو قایم کنه ،

 

مثل مهربونیه تو .

 

ستاره ها که می خواستن  خودشونو قایم کنن ،

 

غافل ازینکه نورو چشمکشون لوشون می داد .

 

مثل تو وقتی که دستاتو قایم می کنی و بهمون کمک می کنی

 

 

 

من هنوز بچم که یادم میره اینها دستای تو هستن که  دورم حلقه شده .

هنوز بچم که فرق بوسه ی تو روی گونه هامو با نسیم نمی فهمم .

 

هنوز بچم که نمی فهمم وقتی آرومم سرم روی شونه های تو ِ .

 

هنوز بچم که وقتی  چشمامو باز میکنم و موژه هام به صورتت می خوره ، دور دست هارو نگاه می کنم و دنبالت می گردم .

 

خدایا همشو بذار به پای بچگیم .