5شنبه رفته بودم مدرسه دنبال خواهر کوچیکم . مثل همیشه شروع کرد تند تند حرف زدن و از اتفاقهای اون روز تعریف کردن .

اما یه چیزی گفت که خیلی روش فکر کردم .

گفت یکی از دوستام هر وقت یه چیز خوشمزه می خره ، از بقیه جدا می شه ، می ره یه گوشه ای می خوردش . اگرم کسی باهاش باشه یه جوری بهش می گه که با من راه نیا ! بعد که خوراکیش تموم شد می آد دوباره .

اولش فقط خندیدم و گفتم کار اشتباهی می کنه ، تو اینکارو نکن تا یاد بگیره . از خوراکیهات بهش تعارف کن و ...

اما بعدش خیلی احساس تلخی داشتم . دیدم اینکارو خیلی از بزرگها هم دارن انجام می دن . تا به یه جایی می رسن خودشونو گم می کنن و جو گیر می شن .

توی خیلی از زمینه ها هم اینجوریه . مالی (تا یه درآمدی پیدا می کنن و یه لقمه  چرب و نرمی گیرشون می آد یا یه ماشینی خونه ای چیزی می گیرن ) . علمی ( تا مدرکه رو می گیرن و دنبال اسمشون دکتر مهندس می آد یا حتی  تا دانشگاه قبول می شن ) و از همه بدتر ایمانی ( بعضی ها تا ...  ، بقیه رو توی سطح ایمان پایین تر از خودشون می بینن و ناقص تر و بعضاً کافر! )

آخری دردش از همه بیشتره . سر اولی و دومی می شه به نتیجه رسید . اما سومی قضاوتش با ما نیست .

من اگه جای خدا بودم سنگین ترین گناه رو گناه قضاوت درباره ی ایمان بقیه می ذاشتم . حتی توی فکر .

 

پاورقی

1-      خیلی دوست دارم نقطه چین هارو بگم  اما می ترسم سوء تفاهم بشه .

2-      خیلی دوست داشتم تو یه دوره و زمون دیگه ای زندگی می کردم .

3-      خیلی دوست داشتم مردم یا مسلمون باشن یا کافر . بین این دوتا بودن خیلی بده .

4-      اگه ندونی و ندونی که نمی دونی خیلی ضایع است . مثل اینکه فکر کنی خیلی توپی ، اما نباشی ( حالا تو هر زمینه ای) .