اگه بغضم می ترکید خوب نبود . پشتمو کردم به اتاق و رو به پنجره ایستادم .

حیاط خونه ی روبرو پر از پرنده بود ، گنجشک ، کبوتر ، یاکریم و ... همه داشتن کنار هم از روی زمین دونه می خوردن . هیچ کدوم به بقیه کاری نداشت . هر کی به اندازه ای که سیر می شد می خورد و می رفت .

 

کاش آدمها هم مثل پرنده ها بودن .

اونوقت این دنیارو نه برای خودشون و نه دیگران انقدر سخت نمی گرفتند .