روی کارت ورود به جلسه آزمون ، حوزه ی امتحان،  میدان امام حسین حک شده بود ، نشستم خدا را شکر کردم که حلبی آباد و نوک قله ی دماوند و وسط جنگل های آمازون نیفتادم .

صبح آزمون که بلند شدم دیدم به به چه هوای لطیفی ! نم بارون و نسیم و گل و پروانه . اما نمی دانم چرا وقتی به حوزه رسیدم شبیه اسفنج خیس شده بودم . جایتان خالی 20 دقیقه ای زیر سیل در صف تحویل کیف و موبایل ایستادیم تا تحویلشان بدهیم  و  "به عنوان متخلف محسوب نشویم " .

بعد دوان دوان به سمت یافتن صندلی روان شدیم .فکر کنم میزان خیس بودن سرو کله و رخت و لباس را می توانید حدس بزنید . از قضا صندلیم کنار یک پنجره ی نیمه باز بود که کامل بسته نمی شد و بلافاصله بعد از اینکه فرمودند "داوطلبان گرامی شروووووووع کنید " طوفانی درگرفت که از پنجره ی نیمه باز کنار من صحنه ای بس هراس آور از پرواز کفش و جوراب و چتر و صندلی و فیل و ... به چشم می خورد (2تای آخر الکی بود !) .

چشمتان روز بد نبیند هر چه داد و بیداد و گریه و زاری که ای مسلمانان جای من را عوض کنید . افاقه نکرد که نکرد ! نیم ساعتی از مثلا شروع آزمون گذشته بود که گلاب به رویتان یک نفر حالش بد شد و سریع دوید طرف پنجره و تا آخر بازش کرد و سرش را کرد بیرون و ...

بگذریم که فن ها خاموش شد و پنجره ها تا آخر باز شد و تا انتهای جلسه و به مدت 4 ساعت وضع همین بود که نکند دختره دوباره ...

راستی یادم رفت بگم که در چوبیه پوسیده ی دستشویی هم مشکل داشت و یا باید دونده ی خوبی می بودی که تا دستشویی بعدی می دویدی و برمی گشتی یا می رفتی و خطر محبوس شدن در دستشویی را به جان می خریدی .

مهم نیست که 2ساعت دیگر برای تحویل کیف و موبایل زیر باران ماندیم و چند نفر در صف له شدند و داشتند دارفانی را وداع می گفتند تا باشد که خیال ادامه ی تحصیل را از سر بیرون کنند .

چیزی که مهم هست عدم درج کد دفترچه در برگه ی پاسخنامه است که مساوی با عدم تصحیح برگه ی آزمون می باشد . که اینجانب فراموش کردم !

نتیجه : هیچ وقت نمی تونی به هیچ چیز مطمئنن باشی . این خداست که اگه بخواد می شه و اگه نخواد نمی شه .