یه پادشاه خوب و خلاق و نوآور و باهوشی  بود که در سرزمینی پادشاهی می کرد . فرشته

یه روز پادشاهه یه فکری می زنه به سرش...متفکر

 بلند می شه می آد یه تخته سنگ می ذاره  وسط جاده !اوه

 بعد  برای این که عکس العمل مردمو ببینه ، خودش قایم  می شه گاوچران

 بعضی از بازرگانها و ندیمهای ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتن ، خیلی ها هم  غرغر می کردند این چه شهریه که نظم نداره ، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ایه و... زبان

با وجود این هیچ کس تخته سنگو از وسط راه برنمی داشت.ابرو

نزدیک غروب یه روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد، بارهاشو زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگو از وسط جاده برداشت و گذاشتش یه کناری .خیال باطل

یکدفعه یه کیسه دید که وسط جاده زیر اون تخته سنگه گذاشته بودنش ، کیسه رو باز کرد و دید توش چند تا  سکه طلا و یه یادداشته!عینک

پادشاه توی اون یادداشت نوشته بود که :

"هر سد و مانعی می تونه یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشه."

 

پاورقی ها:

 

1-     قابل توجه بعضی ها که فقط به فکر خودشون و منافع خودشون هستن  . حرف زیاد می زنن اما در عمل ... ( شاید یه نمونش خودم ! )

 

2-     اگه شما بودید چی کار می کردید ؟ ( سنگرو دور می زدید؟ – فش می دادید؟ -  برش می داشتید؟! – یه جاده ی ضد سنگ می ساختید ؟ - یه ربات سنگ جمع کن اختراع می کردید ؟– زنگ می زدید درشهر ؟ )

 

 

3-     خوشبحالشون که همچین پادشاهی داشتن . بعضی جاها حالا هی بیا قسم بخور بابا بخدا ما می خوایم سنگ برداریم  مگه می فهمن ، سنگم می یارن می اندازن جلو پات

 

4-      هر سد و مانعی می تونه یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشه .