امروز صبح اتفاقی به یه وبلاگ برخوردم که ترجمه ی نامه های یکی دوخطی بچه ها به خدارو نوشته بود .

ما فکر می کنیم که بزرگ شدیم . اما بزرگ نشدیم . هنوز نامه هامون به خدا بوی بچگی می ده . فقط ظاهرش عوض شده . هنوز خواسته هامون حرفامون گله هامون بچگونست .

 

یادمون می ره اینجا دنیاست ، یادمون می ره کی هستیم ، خدا کیه ،تا گره می افته تو کارمونو یه جا کم می آریم ،شروع می کنیم دادو بیداد سر خدا و ...

خلاصه بگم  رسم عاشقی یادمون می ره . این شعر از سیمین بهبهانی :

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

 

دیگه بقیش با خودتون . بگیرید چی می خوام بگم .