داشتم می رفتم خونه ، به بن بست که رسیدم یه قاصدک جلوی صورتم تو هوا معلق موند ، درست جلوی چشمام . دستمو آوردم بالا ، آروم نشست رو دستم .

بچه که بودم فکر می کردم خدا قاصدکهارو می فرسته رو زمین تا ما حرفامونو بهش بگیم . یعنی قاصد بین ما و اونه .

 

 

 

قاصدک کاش می تونستی بگی در گوشت چه حرفها که گفتن .

 

 

 

قاصدک چقدر می تونی گرمای دستای منو تحمل کنی ؟ آخه من  خیلی حرف نگفته دارم .

 از کی برام پیغام آوردی ؟

 

قاصدک برام نشونه بود  . هر وقت به بن بست زندگیم رسیدم  تنهام نذاشتی .

ممنووووووووووونم