صبح که از خواب بیدار شدم حس عجیبی داشتم اول فکر کردم از اینکه همه خوابن دلم  گرفته . اما خیلی هم مهم نبود .

پامو که از خونه گذاشتم بیرون بدتر شد . دلتنگی ، غربت ، نمی دونم چی !

برای طرح چله ی بچه ها شروع کردم تند تند صلوات فرستادن . کوچه ها خیلی خلوت بود .به این فکر کردم که اینجوری صلوات فرستادنم فایده ای نداره شده مثل تکرار مانترا . یکی از کنارم رد شد و یه جوری که کس دیگه ای صداشو نشنوه و بهش گیر نده  گفت : اخماتو باز کن خانم !!! . ندیدمش اما به این فکر کردم که نشونه بوده یا نه . به نتیجه نرسیدم .  به آسمون نگاه کردم ، خدایا خیلی غریب انداختی ماروها . آسمون خیلی بلند بود . خیلی دور بود . من خیلی پایینم یا تو خیلی بالایی ؟

چرا اخم نکنم ؟ چرا بغض نکنم ؟ چرا اشک توی چشمام جمع نشه ؟ چرا غضه نخورم و قتی قصمون ....

یه روزی منو تنهای تنها  آوردی گذاشتی این پایین پایین ، اولش ترسیدم گریه کردم اما خیلی زود چشمامو بستم و خوابم برد ، به این پایین پایین عادت کردم . بهش دل بستم . دیگه نه دلم تنگ شد نه گریه کردم . توهم از اون بالا فقط نگام می کردی .

اما یه صبح عجیب، وقتی از خواب بیدار می شم و می بینم  که دلم بدجوری  گرفته ،تازه یه چیزایی یادم می آد . می آم بلند داد می زنم که من مال اینجا نیستم . من اینجا غریبم .  می خوام بیام پیشت .

 تازه یادم می آید . اون موقع که منو این پایین پایین تنهای تنها گذاشتی ، گفتی  فراموشم نمی کنی ،  گفتی هوامو داری .گفتی منتظرمی . گفتم تو که داری می ری اون بالای بالا چه جوری منتظرمی ؟ اینهمه راهو چجوری بیام ؟

گفتی می خوام یه چیزیو یاد بگیری : " پرواز "