ادامه ی مطلب قبل

 

پست قبلی اگرچه به حاشیه کشیده شد اما یه مقدمه بود برای چیزی که الان می خوام بگم

 

گفتم که ما هر کدوم از آدمهای دور و اطرافمونو به یه رنگی می بینیم و یه برداشتی از شخصیتشون داریم .آدمهایی که شاید اصلا ندیده باشیمشون فقط یه کتاب ، یه مقاله ، یه وبلاگ ازشون خونده باشیم .

 خیلی وقتا با تفاسیری که از بقیه می شنویم درباره ی خیلی ها قضاوت می کنیم و این ذهنیتمو از اون طرف شاید هیچ  وقت پاک نشه شاید یکی از دلایل قبیح دونستن غیبت از طرف دیمون همین باشه .

 

خیلی از ما فراتر ازین می ریم و سعی می کنیم که تصوراتی که از خدا توی ذهنمون وجود داره ترویج بدیم و روش پافشاری می کنیم که حرف ما و تصور ما از دین و از خدا و ... درسترین سخن در عالمه!

 می خوام از نتایج یه موضوع نقاشی ساده تو مقطع کودکستان بگم . موضوع نقاشی خدا بوده .

 ادامه دادنش  واقعا برام دردناکه

 

برام دردناکه که توی صفحه ی سفید نقاشی یه غول با چوب و چماق ببنم . آتیش ببینم . سیاهی ببینم . شکنجه ببینم ...

 

ما داریم چیکار می کنیم با صفحه ی سفید قلب خودمونو دیگران؟

 

خدایی که ما داریم اینه که تو ذهنه بچه ها رفته ؟

 اشتباه داره می شه . یه اشتباه سنگین و وحشتناک