رهایم کرده ای که چه ؟

 تنها و دور افتاده

 دستان سردم را بنگر

چطور دلت می آید

دستانت گرم است مگر نه؟

 چطور دلت می آید که سر بر این زمین سرد بگذارم

 و بگریم

و تو آغوش گرمت را نثارم نکنی

 کاش می شد بگریم ، همچون آدم

بنگر به شاهکارت

چه می بینی در این طرح؟

دختری آشفته

بی قرار

گیسوان به دست باد

 دوان در بیابان

دستانش را بنگر

می دانم که می دانی

قلبش است

نهاده در دست

به سوی آسمان

به سوی تو

نمی گیری؟

 نمی گیری؟

 چطور دلت می آید

اگر انقدر آلوده ست که سزاوارت نیست

خلاصش کن

مگذار راه آمده را بازگردد

چطور دلت می آید؟

سخت بود این راه

 خسته و غبار آلود

 زانو زده

خیره به آسمان

 دستانم به سویت

منتظر

 منتظر

چه می کنی ؟