امشب سرودی غمگین سر خواهم داد

 

برای همه ی بی عدالتی ها ، نامردی ها ، نا حقی ها

 

برای همه ی کودکانی که با چشمهایی پر از اشک به خواب رفته اند

 

می شنوی ؟

 

می دانم نه حق اعتراض دارم ، نه متهم کردن

 

اما تابم نیست

 

نه راه نجاتی ونه فرار

 

دفترم پرپر شد

 

و اکنون این منم

 

جا مانده در زمان

 

خیره به آینده

 

دستم را بگیرید

 

ای کسانی که سرودم را می فهمید

 

فریاد نمی زنم

 

سرودم ، آوایی است غمگین

 

پیچیده در باد

 

بادی که هم اکنون حسش خواهی کرد

 

بر گونه هایت

 اگر پنجره را بگشایی