پرسید : سرخی لبانت از چیست ؟

گفتم : "هیچ"

به چشمانش اعتماد داشت

دستش را روی لبم کشید

انگشتش سرخ نشد

فکر کنم هیچ را باور کرد

هیچ وقت هیچ را باور نکنید

من و اومی دانیم ، سرخیش از عشق است

رنگ سیب حوا

راستی خدایا یه سوال:

"سیب هم توبه باید می کرد ؟"

تو چه خوب می دانی

عشق ما آدمها

رنگ سرخ است هنوز

سرخی این لب لعل

هدیه توست به من

من ندارم چیزی

که تورا هدیه دهم

هدیه من به تو :

خشکی این لب سرخ

 از سحر تا به غروب

راستی

خدایا یه سوال:

"روزه ی سیب ِتوبه نکرده ،

چه حکمی دارد ؟ "

 

هدی اسکندری