مثل بچه ای شدم که یک چیزی توی گلوش پریده !

دنیا پریده تو گلوم . اون وسط گیر کرده . نه از گلوم پایین می ره ، نه می پره بیرون .

کبود شدم . نفسم بالا نمی آد . چشمهام باز بازه اما تار می بینه ، شاید اگه ببندمشون بهتر باشه .

 

 

یک دست قوی می خوام که محکم بزنه پشتم