عكس

خيلي اضطراب داشتم ،تشويش ، نگراني ، دلشوره ،عصبي شده بودم . داشتم با خودم سرو كله مي زدم كه چشمم افتاد به قاب عكسي كه كنار پنجره گذاشته بودم .

عكس 4-5 سالگيم بود . آروم ، بدون هيچ تشويش و نگراني ، بدون هيچ اضطراب و ناراحتي . عروسكمو بقل كرده بودم و لبخند مي زدم .

چند دقيقه اي بهش خيره موندم . يكم آروم شدم . به خودم كه اومدم ديدم منم دارم لبخند مي زنم ، درست مثل هدي كوچولوي توي عكس .

اون موقع آروم بودم ، چون يه تكيه گاهي داشتم كه احساس مي كردم همه كاري ازش بر مي آد . هميشه هوامو داره . اصلا فكر غصه و نگراني از چيزي رو به خودم راه نمي دادم . چون هميشه مامانم كنارم بود و تصور من ازش يه قدرت نامحدود بود كه با وجود اون هيچ وقت نبايد نگران چيزي مي شدم . هر مشكلي كه بود حل مي شد چون اونو داشتم

اين تصورات كودكانه كه يه زماني باعث شده بود من انقدر خوشحال و آروم باشم ، الان كجاست ؟

الان كه بزرگتر شدم و يه قدرت بزرگترو شناختم و هر روز حداقل 5 بار به بزرگتر بودنش اعتراف مي كنم .ادعا مي كنم كه فقط از اون اطاعت مي كنم ، ادعا مي كنم كه همه چيزو به اون سپردم

چرا به خدا اعتماد نمي كنم ، مثل اعتماد يه كودك به مادرش؟چرا به خدا ايمان ندارم ؟ مثل ايمان يه كودك به مادرش ؟

خدايا يادت قلبمو آروم مي كنه

اين نعمتو ازم نگير

خدايا نذار حتي يك لحظه فراموشت كنم

نذار ازت دور بشم

بنام خدايي كه يادش آرامش دل هاست