خيلي دور خيلي نزديك

زشت سوراخ شوراخ

بعضی وقتها انقدر شیفته ی قشنگی ماه می شیم که یادمون می ره اگه خورشیدی نباشه و نورش به ماه نتابه ، ماه همون سیاره ی زشت سوراخ سوراخه .

   + هدي ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

توبه

می خوام توبه کنم از عاشق نبودن

دو ماه می شه سراغش نرفتم

می دونم که منتظرمه

باید بازم تو آغوش بگیرمش

باید بازم دستش رو دراز کنه

از کنار قلبم

تا کنار گونم

دست راستمو بذارم روی قلبش

با دست چپم دستشو بگیرم

یه رقص عاشقونه

 

 

کمکم کن سه تارم

بذار توبمو نشکونم

بذار عاشق بمونم

من می زنم

تو بخون

ما می رقصیم

اون نگاه می کنه و لذت می بره

شاید هم ببوسدمون

 

 

تفسیر نوشتن رو دوست ندارم . اما چون بعضی ها کدراهنما خواستن :

راهنمایی : کدینگش بالای سه سطحه

مثلا سه تار : 1- معشوق   2- خود سه تار 3- هر وسیله ای که زمینه ی عشق ، عرفان ، شناخت ، تفکر و ... واقع بشه  4-راهنما ، استاد و ...

 

   + هدي ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

نوک قله

می دونم اون چیزی که دارم ازش می رم بالا فقط یه صخرست

اما اگه به اون بالا رسیدم نزن تو ذوقم

اگه به اون بالا رسیدم و فکر کردم روی بلندترین نقطه زمین ایستادم ، نگو قله نیست

اگه دستامو باز کزدمو محکم بقلت کردم ، تو هم محکم بقلم کن

بذار فکر کنم عاشقترینم

می دونم بهتر از من هم هست اما به روم نیار

ازون بالا کسی رو با انگشتت بهم نشون نده ، به رخم نکش ، نگو ....

می خوام چشمامو روی خورشید ببندمو فقط تورو ببینم

نورت چشمامو نمی زنه ، می بوسدشون

اگه به اون بالا رسیدم، قول بده اجازه بدی ببوسمت

اگه به اون بالا رسیدم ، دوست ندارم از راهی که رفتم برگردم

دوست دارم پرواز کنم

   + هدي ; ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

شب پاییزی

یادت هست اونشب ِ پاییزی ِ تاریک؟

 

روی صندلی آخر پارک .

 

فقط ما نبودیم...

مهتاب که نمی تونست خودشو قایم کنه ،

 

مثل مهربونیه تو .

 

ستاره ها که می خواستن  خودشونو قایم کنن ،

 

غافل ازینکه نورو چشمکشون لوشون می داد .

 

مثل تو وقتی که دستاتو قایم می کنی و بهمون کمک می کنی

 

 

 

من هنوز بچم که یادم میره اینها دستای تو هستن که  دورم حلقه شده .

هنوز بچم که فرق بوسه ی تو روی گونه هامو با نسیم نمی فهمم .

 

هنوز بچم که نمی فهمم وقتی آرومم سرم روی شونه های تو ِ .

 

هنوز بچم که وقتی  چشمامو باز میکنم و موژه هام به صورتت می خوره ، دور دست هارو نگاه می کنم و دنبالت می گردم .

 

خدایا همشو بذار به پای بچگیم .

   + هدي ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

سیب توبه نکرده

پرسید : سرخی لبانت از چیست ؟

گفتم : "هیچ"

به چشمانش اعتماد داشت

دستش را روی لبم کشید

انگشتش سرخ نشد

فکر کنم هیچ را باور کرد

هیچ وقت هیچ را باور نکنید

من و اومی دانیم ، سرخیش از عشق است

رنگ سیب حوا

راستی خدایا یه سوال:

"سیب هم توبه باید می کرد ؟"

تو چه خوب می دانی

عشق ما آدمها

رنگ سرخ است هنوز

سرخی این لب لعل

هدیه توست به من

من ندارم چیزی

که تورا هدیه دهم

هدیه من به تو :

خشکی این لب سرخ

 از سحر تا به غروب

راستی

خدایا یه سوال:

"روزه ی سیب ِتوبه نکرده ،

چه حکمی دارد ؟ "

 

هدی اسکندری

   + هدي ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۸
    پيام هاي ديگران ()

آفرین خدا

خدا سلام

 می خواستم یه آفرین بهت بگم بخاطر این خلقتی  که داری

چون خیلی راحت می تونی بفهمی کی  خالصانه و از ته دل دوست داره ، کی نداره

 آدمها هم خودشون اینو خوب می فهمن

خوب می دونن تو چه کارایی رو دوست داری و چیارو دوست نداری

نه خودشونو می توننن گول بزنن نه تورو

هیچ کس نمی تونه ادعای عشق کذب بکنه

اما یه سوال

ما آدمها چجوری می تونیم اینو تشخیص بدیم ؟

چجوری می تونیم بفهمیم که عشق زمینی ها چقدر خالصه ؟ چقدر پاکه ؟ چقدر بی شیشه خردست ؟

اگه یه چیزی می آفریدی که اینو می شد ازش تشخیص داد خیلی خوب بود اما شاید دیگه دنیا اسمش نمی شد دنیا .

فکر کنید یه چیزی مثل دستگاه فشار یا دما سنج می ذاشتیم ، بعد می فهمیدیم طرف مقابل چند مرد حلاجه

اون موقع دیگه هیچ کس ادعای بی خود و دروغ نمی کرد

اما تو که ازین دستگاها داری .یعنی تو که می فهمی . هممونم اینو می دونیم . پس چرا بازم بعضی ها انقدر تو عشق و بندگی بهت دروغ می گن که خودشونم باورشون می شه ؟

   + هدي ; ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٤
    پيام هاي ديگران ()

پریده تو گلوم

مثل بچه ای شدم که یک چیزی توی گلوش پریده !

دنیا پریده تو گلوم . اون وسط گیر کرده . نه از گلوم پایین می ره ، نه می پره بیرون .

کبود شدم . نفسم بالا نمی آد . چشمهام باز بازه اما تار می بینه ، شاید اگه ببندمشون بهتر باشه .

 

 

یک دست قوی می خوام که محکم بزنه پشتم

   + هدي ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

با خیال آسوده عاشق شوید

توی  نمایشگاه چشمم به یه کتاب گیاه های دارویی افتاد ، بر عکس اصرار های سپیده مبنی بر اینکه اینا عجیب غریبن و کاربردی نیست ، به یاد یانگوم و افسر مینجانگو و امپراتورو ...افتادم و وسوسه شدم که بگیرمش .

چند روز پیش داشتم لیست امراضشو می دیدم که به یه بیماری عجیب برخوردم به نام "عشق" .جالب اینجا بود که درمانم براش داشت .

ازونجایی که من در حرفه ی پزشکی قدم گذاشم . وظیفه ی خودم می دونم که این نسخه رو برای همه ی عاشقان شکست خورده ی دنیا فاش کنم . باشد که  دعای خیری نصیبمان گردد .

"به منظور کاهش عشق بسبایج ، شهم حنظل ، غاریقون ، قرنقل  و افتیمون شامی از هر کدام 10 گرم را مخلوط کرده و بسیار نرم بسایید بعد 100 گرم دانه های اسپند پاک شده ( سالم بدون آنکه شکسته یا کوبیده شود . یعنی درسته ) داخل پودرها ریخته و با کمی گلاب آنها را به صورت خمیر سفتی در آورید و قرص هایی به اندازه ی یک مغز فندق درست کرده و در آفتاب یا کنار بخاری خشک کنید . هر صبح ، ظهر و شب هر مرتبه 1 عدد از آن را بعد از غذا به همراه آب بلع کنید ".

 

پ: خیلی ها از عاشق شدن می ترسن . البته عشق هم جا و زمانی داره .مثلا  من به عنوان یک مهندسی که تازه در حرفه ی پزشکی گام گذاشته  و می خواد در رشته ی مدیریت ادامه تحصیل بده و در زمینه ی روانشناسی نظریات کاملا غیر تخصصی میده  این اطمینان رو بهتون می دم که اگه عاشق همسرتون باشید ضرر نخواهید کرد . اگه حرفمو گوش دادید و پشیمون شدید  که درمانش اون بالاست . اما اگه زندگی لذت بخش و شادی داشتید و با آرامش به همه ی خواسته ها و اهدافتون رسیدید ، ویزیت ما فراموش نشه .

   + هدي ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

زندگی جدول وسط خیابونه!


صبح با اینکه بچه مدرسه ای ها نبودن و اتوبوسها خلوت تربود ، بازم با تاخیر رسیدم سر کار .

چراغ قرمز بود و اتوبوسهای پولی و تک و توک بلیطی خیابون ولیعصر طبق معمول خودشون برای خودشون ترافیک درست کرده بودند .راننده ی اتوبوس لطف فرمودند و یه 20 متری قبل از ایستگاه درو زدند تا هر کی می خواد پیاده بشه .

وقتی پیاده شدم ، راهی جز پیمودن این 20 متر از روی جدول وسط خیابون نداشتم .

نمی دونم تا حالا با پاشنه بلند و کیف و چادر و ... از روی جدول وسط خیابون  که از دو طرفش ماشین ها با سرعت می گذرن ، دویدید؟

به نظرم زندگی کردنمون خیلی شبیه این کاره .

به نظرم حفظ ایمانمون این شکلی شده .

به نظرم باید دنبال یه راه مطمئن تر باشیم .

   + هدي ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳
    پيام هاي ديگران ()

برای بچه های زیر 100 سال

5شنبه رفته بودم مدرسه دنبال خواهر کوچیکم . مثل همیشه شروع کرد تند تند حرف زدن و از اتفاقهای اون روز تعریف کردن .

اما یه چیزی گفت که خیلی روش فکر کردم .

گفت یکی از دوستام هر وقت یه چیز خوشمزه می خره ، از بقیه جدا می شه ، می ره یه گوشه ای می خوردش . اگرم کسی باهاش باشه یه جوری بهش می گه که با من راه نیا ! بعد که خوراکیش تموم شد می آد دوباره .

اولش فقط خندیدم و گفتم کار اشتباهی می کنه ، تو اینکارو نکن تا یاد بگیره . از خوراکیهات بهش تعارف کن و ...

اما بعدش خیلی احساس تلخی داشتم . دیدم اینکارو خیلی از بزرگها هم دارن انجام می دن . تا به یه جایی می رسن خودشونو گم می کنن و جو گیر می شن .

توی خیلی از زمینه ها هم اینجوریه . مالی (تا یه درآمدی پیدا می کنن و یه لقمه  چرب و نرمی گیرشون می آد یا یه ماشینی خونه ای چیزی می گیرن ) . علمی ( تا مدرکه رو می گیرن و دنبال اسمشون دکتر مهندس می آد یا حتی  تا دانشگاه قبول می شن ) و از همه بدتر ایمانی ( بعضی ها تا ...  ، بقیه رو توی سطح ایمان پایین تر از خودشون می بینن و ناقص تر و بعضاً کافر! )

آخری دردش از همه بیشتره . سر اولی و دومی می شه به نتیجه رسید . اما سومی قضاوتش با ما نیست .

من اگه جای خدا بودم سنگین ترین گناه رو گناه قضاوت درباره ی ایمان بقیه می ذاشتم . حتی توی فکر .

 

پاورقی

1-      خیلی دوست دارم نقطه چین هارو بگم  اما می ترسم سوء تفاهم بشه .

2-      خیلی دوست داشتم تو یه دوره و زمون دیگه ای زندگی می کردم .

3-      خیلی دوست داشتم مردم یا مسلمون باشن یا کافر . بین این دوتا بودن خیلی بده .

4-      اگه ندونی و ندونی که نمی دونی خیلی ضایع است . مثل اینکه فکر کنی خیلی توپی ، اما نباشی ( حالا تو هر زمینه ای) .

 

   + هدي ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()